تبلیغات
هزار توی زنی که منم
 

هوای تازه

نوشته شده توسط :رها
یکشنبه 16 مرداد 1390-09:43 ق.ظ

 

داره یه نسیم تازه میاد ، همراهش بوی طراوت ، بوی نویی ، خوشحالم . یه اتفاقایی افتاده ... درسم تموم شده ، كلاس زبان اسم نوشتم ، دوتا پروژه برنامه نویسی تحت وب استند بای دارم... 3 تا شاخه بامبو خریدم...

من اینا رو دوست دارم ، خوشحالم می كنن، یاد روزهایی می افتم تا چه حد غمگین وافسرده ام وبه این فكر می كنم كه باید پنجره ها رو باز كنم... هوای تازه ، منتظر منه...

رویاهام منتظر من اند ، ناامیدشون نمی كنم



20

نوشته شده توسط :رها
شنبه 18 تیر 1390-08:37 ق.ظ

دلم تنگ شده بود...

 دلتنگ خودم ، اگر دیدینش بهش بگید دلتنگشم، بهش بگید شماتتش نمی كنم، اشكالی نداره ، حتی اگه 20 نیاره بازم دوستش دارم..

---------------------

پی نوشت:این جمله ی "حتی اگه 20 نیاره بازم دوستت دارم..." جمله ایه كه وقتی 9 ساله بودم پدرم بهم می زد...جاش اینجا توی این متن نبود... ولی دلم خواستش ... نوشتمش



.

نوشته شده توسط :رها
شنبه 21 اسفند 1389-09:12 ق.ظ

ای كاش می دانستی

                                           دلم

                                                 چه قدر

                                                         چه قدر

                                                                   چه قدر

                                                                             چه قدر

تنگ است



اای كاش هایم

نوشته شده توسط :رها
چهارشنبه 11 اسفند 1389-03:44 ب.ظ

اااااااااااای كاش

بی حوصله ام ، خسته ، بی انگیزه...

ای كاش می شد میان خستگی های هرروز فراغتی بود تا بنشینی، آفتاب را نگاه كنی لبخند بزنی ودوباره متولد شوی...

ای كاش قبل از اینكه فكروخیال هرروز وهمیشه گردنت را خم كند ، می نشستی ویك دل سیر به آسمان زل می زدی  ، ... میخندیدی...

.

.

. 

نمی دانم اگر می دانستم فردا وفرداها چه درانتظارم است چه می كردم ، نمی دانم تلاش می كردم یا ناامید می شدم ، سكوت می كردم یا فریاد خشمم قلبم را می سوزاند... نمی دانم...

نمی دانم واین ندانستن بدجوری لج من را درمی آورد... نمی دانم واین ندانستن ، انگار ناتوانی من است...

صبروقرار از دلم رفته... انگار سخت است كه هرروز مثل هرروزباشی...



شهرمردگان

نوشته شده توسط :رها
جمعه 26 آذر 1389-08:05 ب.ظ

 

 

تو میگی....زندگی می ارزه به این همه زجر؟؟

کجا بود خوندم....زندگی به زحمتش نمی ارزه

هه..خنده داره اگه ببالیم

خنده داره اگه دلخوش کنیم به پدرمون به قیافه مون به عشقمون

بهتره نباشم....قبل اینکه یه روز ببینیم همه چیزمون از دست رفته ...همه چیز...

مثلا ببینی عشقت مرده...گرچه سالم وسلامت جلوی چشمهای توراه میره

وحتی خودشم نمی دونه که مرده...

 

بهتره مرده باشی قبل از اینکه عشقت بفهمه  مردی

چه زجریه که اینهمه ی مرده ی اطوکشیده ببینی...مرده هایی با شکم های برآمده وسبیل های چرب

از راه رفتن میان خیابانهای  این شهر انقدر می ترسم، که از قدم زدن های نیمه شب توی قبرستان.

مردهای خوش مشربی اند،متمدنند، از سیاست حرف می زنند ، از شکار ، ازبرج های دوقلو ، تروریسم، نرخ سهام ودلار ،  برجها ،آسمان خراشهاوبحران اقتصادی آمریکا .

بالای سراین  شهر ، نزدیک ابرها که نفس بکشی بوی مرده های چندین وچند ساله را می شنوی اما اگر هزار  سال هم صبر کنی مرده های این شهر نه  زیر خاک می روند ونه فاسد می شوند.

مردهای این شهر مومیایی نشده اند...شهرشان مومیایی شده، هزاران سال است که مرده های این شهر با همان صورت های چاق وقرمز صبح ها کلاه از سربرمی دارند صبح به خیر می گویندوشبها مثل خوکهای چاق ومتعفن با دهان های باز خرناسه می کشند.

 

به اینجا میگویند شهر مردگان

 



دو دیدار

نوشته شده توسط :رها
شنبه 20 آذر 1389-06:10 ب.ظ

بیا زندگی را بدزدیم آنگاه میان دو دیدار قسمت کنیم

                                                           فروغ فرخزاد

قسمت کنیم؟ چی رو؟

- زندگی رو

کدوم زندگی؟ تو به این می گی زندگی؟

- هه...همینه دیگه...همینو باید بکنی...باید بگذرونی

که چی؟

- که تموم شه

همه دنبال اینن که تموم شه؟ این همه سختی فقط برای اینکه تموم شه؟

- آره

تمو كردن كه كاری نداره، این همه راه برای تموم كردن...

- نه نه نه اصلا به خودکشی حتی فکر هم نکن !

چرا؟

- چون گناهه

کاری که شماها می کنید غیر از اینه؟ غیر از مرگ تدریجیه؟ وقتی همه چیز اجباره همه چیز توهینه همه چیز دروغه...به این نمی گید خودکشی؟ خیال کردید خودکشی فقط قرص خوردنه؟ شاهرگ زدنه؟ نه آقا...همین تویی که واسه من جانماز اب می کشی می دونی الان زنت توخونه داره به چی فکر می کنه؟ چی می گذره بهش؟برات مهمه؟ یا شام شبت از همه چیز برات واجب تره؟؟؟

- بسه بسه ! ترمز بریدی؟ واسه امروز بسته ، مریض بعدی !



خطهای سیاه

نوشته شده توسط :رها
پنجشنبه 21 مرداد 1389-08:49 ق.ظ

گفتن از دلی كه تنگ است برای صفحه ای كه سفید بوده و خواهد ماند كار راحتی نیست.

گاهی دلت میخواهد صفحه سفید با خطهای سیاه تو سیاه نشود ، خیس شود ، نازك و نازك تر روی اشكهایت سوار شود ومثل زورق بی مسافر سرگردان انقدر روی آب بگردد وبچرخد... تا نماند.

                                                                                    ----------



نشانی

نوشته شده توسط :رها
پنجشنبه 31 تیر 1389-09:47 ب.ظ

خدا بود که از کنارم گذشت وچیزی گفت

من زدم روی شانه اش

سوال کردم چی؟

برگشت ونگاهم کرد وکسی را ندید

- کسی هم نبود

دانه های خیس روی شانه هاش چکیده بود

با این حال گفت باران چیزی نگفتم من به کسی

در دلم فقط زمزمه انوهگین ابر بود

وبرگشت ورفت

من نگاه کردم به رد پاهاش و فر ریختم درچاله هاش

یا به قول شما

گریستم ، گریستم ، گریستم

(نام شاعر را نمی دانم)



بریدی از اساس

نوشته شده توسط :رها
دوشنبه 21 تیر 1389-05:20 ب.ظ

محسن نامجو یه وقتایی واقعا مثل دیازپام می مونه

-----------------------------------------------------------------------

...

می بینی رفتی به باد...

همه رو بردی زیاد...

ای مرد بی اساس...

 مجلس عزاست...

بریدی از اساس...

قوز پشتت بیشتر شد...

می سوزن خشک وتر...

اینکه باهات هیچ کاری ندارن...

راهت نمی دن...

اینکه سربه سرت می زارن...

جبر جغرافیایی...

لنگ درهوایی...

زاده ی آسیایی...

شده سیگاروچایی...

صبحونه ات ...

...

...

 



می رسد؟

نوشته شده توسط :رها
شنبه 12 تیر 1389-08:21 ق.ظ

نوبت رقصیدن میان گلهای آفتابگردان هم می رسد؟

نوبت رقصیدن میان باد و سرخی غروب ،نوبت گندمزار طلائی و انبوه

نوبت قدم های عاشقانه ی من می رسد؟

نوبت یك نفس هوای تازه صبحدم ، نوبت دیدن لبخند چشمان تو هم می رسد؟

...

 

 



دلتنگی

نوشته شده توسط :رها
شنبه 12 تیر 1389-07:53 ق.ظ

دلتنگ می شوم ، دلتنگ كی؟

دلتنگ می شوی ، دلتنگ كی؟

دلم گرفته ...از چی گرفته؟

دلت گرفته ...از كی گرفته؟

كی ؟ كجا ؟ كِی؟ چرا؟

سوالهای تكراری وآه های سرد

كی می دونه واقعا كی می دونه دل من و تو از چی گرفته ...از كی گرفته...

 



روح سوار

نوشته شده توسط :رها
چهارشنبه 5 خرداد 1389-06:18 ق.ظ

آسمان پر از ابرو فضا خاکستری است . پرم از وحشت وحس گریز ،نفسهای بریده و عرق سرد ، پرم از ترس  !!

به پشت سر نگاه نمی کنم ،  صداها را می شنوم... عده ای دنبالم می کنند ، با داس وتبر به دنبالم می دوند...   من با همه ی توانم می دوم ...

آسفالت خیابان وخط کشی های سفیدش تند تند  از زیر پاهایم رد می شود ، هیاهوی گنگ مردم را از دور می شنوم ...

 درختهای کنار خیابان ، تیرکهای برق، آدمها و لباسهای رنگی ، مثل رنگهای چرک بوم نقاشی محو وتارمی شوند ، با خاکستری هوا آمیخته و از کنارم رد می شوند و می روند.

نفسم به شماره افتاده وچشمانم از حدقه بیرون زده ، پاهای لاغرم توان دویدن ندارند ،می ایستم وبر می گردم ، آنها هنوز می دوند ...

دیگر توان دویدن ندارم ، نفس عمیقی می کشم و بازوانم را از هم باز می کنم ...می پرم ، اوج       می گیرم...پرواز ، پرواز می کنم

می خندم ، آنها را می بینم که روی زمین به دنبالم می دوند ، من اوج می گیرم ، بالا ، بالا ، بالاتر می پرم...

...

...

...

زیر پاهایم اثری از شهر خاکستری نیست، کویر  است وریل قطار

 

 

 

 

 



شعری از سید ضیاءالدین شفیعی

نوشته شده توسط :رها
شنبه 1 خرداد 1389-10:26 ب.ظ

وقتی خوابم

                 حرف می زنی

وحالا که بیدارم

                                -بی اعتنا به جهان-

          ساکت شده ای

چشمم را می بندم

                 ودنبال صدای تو می گردم

 



.

نوشته شده توسط :رها
جمعه 11 دی 1388-09:10 ب.ظ

من همچون زنی عاشق که به بستر معشوق از دست رفته ی خویش می خزد تا بوی اورا دریابد، سال همه  سال به مقام نخستین باز می آیم با اشک های خاطره.

 



بدون شرح

نوشته شده توسط :رها
جمعه 17 مهر 1388-03:06 ب.ظ





درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox