تبلیغات
هزار توی زنی که منم



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 5 اردیبهشت 1391-08:13 ق.ظ

نویسنده :رها

فصلی دیگر

این آخرین مطلبیه كه از پشت میز این شركت می نویسم و به  قول احسان تو فضای سایبری  رهاش می كنم.

بالاخره بعد از 5 سال یه كار دیگه پیدا كردم و شنبه دارم میرم .حس خوبی دارم ، من همیشه نسبت به آینده حس خوبی داشته ، دارم  وخواهم داشت.

زمانی رو یادم میاد(سال 86) به یه بنده خدایی می گفتم 4 سال دیگه رو نمی بینم كه با فلانی باشم اما  الان از 4 سال هم گذشته ، امسال سال 91 هست  سال تغییرات شگرف در زندگیم  خوشحالم كه اردیبهشتش با تغییر كار شروع شد ومطمئنم  خیلی خیلی خیلی خوب  تموم می شه .

گمون نكنم دلم برای این جا زیاد تنگ شه منظورم محل كار قبلیه  واقعا وقت  چنج كردنش رسیده بود با كوله باری از تجربه دارم میرم امیدوارم هرگز هیچ اشتباهی رو دوبار تكرار نكنم. و جهت  حركتم  رو به جلو باشه.

من آخر امسال باید 150 میلیون ریال برابر 15 میلیون تومن پس انداز داشته باشم اینجا نوشتمش كه دادش بزنم كه بخوامش ومثل خیلی چیزای دیگه به دستش بیارم ، میارم.



تاریخ:دوشنبه 15 اسفند 1390-09:10 ق.ظ

نویسنده :رها

ازدواج

عزیز دل من ، این روزها هم می گذرد نمی دونم مدتهاست كه نمی دونم باید چه چیزی رو باور كنم؟خیانت های گاه وبی گاه را ،یا صدای پر از بغض پشت تلفنت وقتی كه هنوز 48 ساعت از  رفتنت نگذشته ...

دنیای عجیبیه دنیای دل آدمها ، گاهی حس می كنم بی انصافیه كه به احساس آدما شك كنی ، همه ی احساس آدما اگر از سر شرارت نباشه مقدسه،حتی حس مردی كه متاهله ونسبت  به زن دیگه ای احساس عشق می كنه ...

مدتهاست نظرم راجع به مفهوم خیانت عوض شده حتی نظرم راجع به ازدواج هم تغییر كرده پایبندی به یك آدم تا آخر عمر درشرایطی كه حتی خودت مطمئن نیستی تا 10 سال دیگه چقدر عوض می شی وچقدر ذهنیاتت تغییر می كنه به نظرم غلطه

بهترین كاری كه بعد از ازدواج می شه كرد چشم فرو بستن و تحمله تا انگ نا پاكی بهت نخوره اما اگر ازدواج نكنی ودنبال احساس (نه هرزگی) بری شاید هیچوقت نیازی به اون همه قرارداد وامضا نباشه شاید بشه كه آدما به حكم دلشون تا وقتی كه یه احساس واقعی وبی غل وغش دارند كنار هم بمونند و وقتی حس كردند این احساس داره تغییر می كنه اگر نتونستند از نو این حس رو بسازند از هم جدابشند.

وقتی دو نفر باهم ازدواج می كنند بعد از 10 سال هركدوم به یه نحوی طلبكار دیگری هستند این حس طلبكاری رو قانون ازدواج ایجاد می كنه ازدواج یه معامله اس وطبیعیه كه توش یه نفر طلبكار باشه ودیگری بدهكار كه معمولا هردوطرف هم طلبكارند وهم بدهكار !!

اگر توی ایران زندگی نمی كردم و به بلوغی كه الان بهش رسیدم می رسیدم مطئنم هرگز ازدواج نمی كردم



تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-08:56 ق.ظ

نویسنده :رها

تكامل

من عاشق مردی شدم درحالی كه متاهل بودم، حس می كردم كاملم می كنه اما الان حس می كنم شاید هیچوقت هیچ 2 نفری نتونند همدیگه رو كامل كنند .

وقتی حرف از كامل شدم می زنیم باید از تمام جهات بهش توجه كنیم مثلا عاطفی ، جنسی، ایدئولوژی،فرهنگى ،مالی وغیره مثلا ازدواج من بهم كمك كرد از لحاظ مالی وفرهنگی یه رشد متوسطی داشته باشم وبقیه اش تقریبا هیچی !

همیشه به این فكر می كنم مردم از ازدواج كردن واقعا دنبال چی اند؟ دنبال بچه دار شدن وتشكیل خانواده؟

راستش از اینكه بچه ندارم خوشحالم ،توی این شرایط تمام برنامه هام را به هم می زد. تقریبا از سال 87 فكر می كردم سال 91 برای من سال خیلی مهمیه سال به وجود اومدن تغییرات بزرگ... راستش اون وقتا خیال می كردم زندگیمو جمع می كنم می رم یه گوشه ای تنها زندگی می كنم ، برای خودم... اما نظرم عوض شد دیدم من كه بدون پشتیبانی مالی كاری از پیش نمی تونم ببرم بهتره همینجاباشم وبه پیشرفت فكر كنم.

الان بابت این تصمیم خوشحالم و میدونم سال 91 سالیه كه حتما كارشناسی قبول می شم.

توی زندگی هركس افكار ،عادات وایده هاى مختلفى وجود داره شاید همه ی ما به این فكر  كنیم كه به نوعی خاص هستیم اما ... شاید ما عادی ترین آدمهای روی زمین باشیم.

ای كاش می دونستم چه چیزی توی این دنیا باعث این همه تفاوت بین آدمهاست .آدمهای با استعداد زیادی هستند كه به جایگاهی كه لیاقتش رو دارند نمی رسند ودرمقابل آدمهای كم هوشی كه با استفاده از تكنیك های خودشون كه خیلی وقتا شامل پاچه خواری ،فریب وریا به جایگاهی می رسند رفع تر از آدمهای بااستعداد.

من25 سال از خدا عمر گرفتم ، من كه نگرفتم ،خودش داده ...به هرحال هنوز قواعد درست را نمی دونم هنوز حس می كنم كامل نیستم وشاید اگر 40 سال دیگه هم بگذره باز حس كامل بودن نكنم شاید اصلا داشتن این حس چیز خوبی نباشه چون ممكنه باعث سكون آدمی بشه ... نمی دونم...

خیلی دلم میخواد قواعد بازی زندگی رو درست یاد بگیرم ، درست بازی كنم تا بیشتر موفق بشم

به این فكر می كنم كه باید ببینی توی زندگی چه كاری ، چه حسی به هسته ی وجودی تو نزدیكتره ، چه كاری خوشحالت می كنه، بهت آرامش می ده یا باعت رشدت می شه.

به این فكر می كنم كه زندگی باید با برنامه باشه باید هدف داشته باشه این شاید بهانه ای باشه كه ناامیدی درزندگی احساس نشه.

به این فكر می كنم كه نباید از كنار فرصتها به سادگی گذشت ولازمه ی این داشتن هوشمندی زیاده.

به این فكر می كنم كه جهان درحال پیشرفته درحال تكامله پس انسانها هم باید پیشرفت كنند وبه تكامل برسند.

و درآخر فكر می كنم كه من از كودكی تنها بودم ، تنها رشد كردم وانگار این تنهایی با وجودم عجین شده هربار كه تنها هستم به خودم نزدیكتر میشم. شاید بهترین ایده های زندگیم توی تنهایی به سراغم بیاد...



تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-08:52 ق.ظ

نویسنده :رها

زندگی

اگر خوب عاقل باشی خیلی زود می فهمی كه دست از جنگیدن برداری وكنار وبیای ،زندگی كنی،خودت رو دوست داشته باشی...

وقتی 19 سالم بود دنبال عشق بودم ،خیال می كردم پیداش كردم... وقتی 22 سالم شد ناامید از عشق و رویاهای شیرین ، افتادم روی زمینی كه نه می شناختمش ونه دوستش داشتم ، انگار از یه بهشت خیالی بیفتی روی برهوت كویر... مدتی بی هدف دست وپا می زدم وقتی 25 سالم شد یاد گرفتم كه با زندگی كنار بیام ، جنگ نكنم ، بجاش بازی كنم ...

بازی كردم ،با فكر ،با نقشه ...خداروشكر از نحوه عملكردم نسبتاًً راضیم اما هنوز آرزوهاى دور ودرازی توی سرم چرخ می خوره كه سخته اما من همه تلاشم رو می كنم كه خوب فكر كنم ودست بازی كنم ، باید توی تمام مراحل زندگی خوب بازی كردن رو یاد بگیرم.

من میدونم از صفر شروع كردن یعنی چی ،من به معنای تمام كلمه بی پناهی وتنهایی رو می فهمم اما خداروشكر الان اینجام واینجا هم نخواهم موند.

اگه یه روزی برگشتم اینجا ونوشتم كه چقدر پیشرفت كردم كه هیچ اما اگر برعكسش شد اگر شكست خود مطئن باشید كه برای یه سكوی پرتابه . من آینده رو نمی تونم ببینم اما به شدت از شناخت ناشناخته ها شگفت زده مى شم وفكر می كنم همه زندگی بازی كردنه چالش كردنه به بازی گرفتن وامتحان كردن خوده....



تاریخ:سه شنبه 25 بهمن 1390-10:50 ق.ظ

نویسنده :رها

خاطره های مخرب

آیا شما جزو اون دسته از افراد هستید كه وقتی اراده كنید می تونید هركسی یا هرخاطره ای رو از ذهنتون بیرون كنید؟

راستش من خیلی دلم خواسته همچین آدمی باشم ولی نتونستم، بیش از حد خاطره بازم حتی خاطره هایی كه باعث خرد شدنم می شه ، اصلا توی ذهن من یه پروسه ی طولانی طرح می شه كه كلش رو براتون تعریف می كنم:

مثلا آدمی توی زندگی من بوده كه بهترین سالهای كودكی ونوجوانی من رو آتیش زده ، كرده جهنم .،خب من با الان 7 ساله كه دیگه نه اون آدم رو دیدم ونه اطرافیانش رو اما هنوز كه هنوزه اون آدم توی ذهنمه نه اینكه رو اعصابم باشه واز كاراش حرص بخورم ها ... نه ، این آدم توی ذهن من جدیدا تبدیل به آدمی شده كه من میخوام موفقیت هام رو به رخش بكشم ...خودم روبهش اثبات كنم ، خب منم كه موفقیت چشمگیری بدست نیاوردم مجبور می شم قصه سازی كنم ، رویا پردازی كنم ...یهو می بینم یك ساعته توی مترو واتوبوس نشستم وذهنم مدام مدام داره خیال بافی می كنه وفقط مربوط به توی مسیر نمی شه ، خوبی برنامه روزانه من اینه كه از صبح تا شب مشغولیت دارم از 8 صبح می زنم بیرون و9 شب می رسم خونه یعنی ذهنم زیاد وقت این جور فكر ها رو نداره اما وای اگر یه روز تعطیل باشم تصمیم بگیرم یه ذره استراحت كنم، دیگه هیچی به خودم میام می بینم ساعتها بی حركت نشستم ودارم این افكار واهی رو توی ذهنم می چرخونم واز همه كارهای دیگه ام غافل موندم.

حتی گاهی شبها هم كه می خوابم خواب همین اتفاقها رو می بینم واین دیگه برام فاجعه اس

خوب می دونم كه باید این رفتار رو ترك كنم باید ذهنم رو تربیت كنم اما سخته... تا الان نتونستم اگر تجربه ای در این زمینه دارید ممكنه كمكم كنید؟



تاریخ:سه شنبه 18 بهمن 1390-10:42 ق.ظ

نویسنده :رها

روزانه ی امروز 18/11/90

امروز از اون روز مزخرف وبی حوصله اس ، می دونم اینجا تقریبا هیچ خواننده ای ندارم اما دلم میخواد بنویسم حتی اگه هیچوقت كسی نخوندشون... لااقل برای خودم یه آرشیوه یه آرشیو از تمام دغدغه هام.

گرچه من مدتهاست می نوسم ولی نوشته هام عاقبت به خیر نمی شند مثلا یه مدت توی لب تابم می نوشتم یه فولدر داشتم به اسم روزانه توش پر بود از خاطرات روزانه خیلی آرشیو خوبی بود مرتب می نوشتم ، نوشته های حسی وقوی ایی هم از آب در اومده بود تا اینكه یه شب فكر كردم نكنه كسی ببیندشون ! اومدم هیدنش كردم ...بله هیدن كردن همان وهرگز "شو" نشدن همان. نوشته های نازنینم از دست رفت...

مدت دیگه ای هم شروع كردم روی كاغذ های پراكنده این طرف واون طرف نوشتن ، آخه نوشتن من از سر سرگرمی نیست از سرنیازه ... بخاطر اینه كه انقدرپر می شم كه اگه ننویسم خفه می شم اون لحظه نوشتن برای من حكم آب رو داره برای یه تشنه ، تشنه ای كه حس می كنه گلوش داره ترك می خوره. اما خب این كاغذ ها هم از گوشه وكنار جمع می شدند وبخاطر نداشتن انسجام یكی یكی روانه  سطل آشغال شدند.

راستش تو سطلآشغال رفتنشون یه توهین اساسی به عقاید وافكار من بود انگار آشغال نوشته باشم...

حالا اومدم اینجا توی این وبلاگ قدیمی این پاتوق قدیمی كه بگم بدجوری تنهام دلم میخواست اینجا یه تم سه تار می گذاشتم با نور تاریك روشن قرمز دلم میخواست اینجا بوی عود می گرفت وسیگار دلم می خواست اینجا می شد لبی تر كرد... كه نمی شه كه این دل تنهایی ما باز نمی شه كه نمی شه

یه روزایی انگار مال دلتنگیه دلتنگی برای چی برای كی خدا می دونه انقدر بهانه برای دلتنگی داره كه همه شون توی ذهنم می چرخند مثل یه تصویر از كهكشان رنگ ووارنگ ودرهم وبرهم ... آدمها واتفاقهای ریز ودرشت ناكامی های ممتد و شكست های همیشگی ... طاقت منو داره تموم می كنه...

یه روزی كسی ادعا می كرد چشماش برق می زنه...یادش بخیر اگه الان می دیدمش بهش می گفتم توی چشمات ستاره كه هیچ چاله آب گل آلود هم سوسو نمی زنه

كاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود...



تاریخ:یکشنبه 16 مرداد 1390-09:43 ق.ظ

نویسنده :رها

هوای تازه

 

داره یه نسیم تازه میاد ، همراهش بوی طراوت ، بوی نویی ، خوشحالم . یه اتفاقایی افتاده ... درسم تموم شده ، كلاس زبان اسم نوشتم ، دوتا پروژه برنامه نویسی تحت وب استند بای دارم... 3 تا شاخه بامبو خریدم...

من اینا رو دوست دارم ، خوشحالم می كنن، یاد روزهایی می افتم تا چه حد غمگین وافسرده ام وبه این فكر می كنم كه باید پنجره ها رو باز كنم... هوای تازه ، منتظر منه...

رویاهام منتظر من اند ، ناامیدشون نمی كنم



تاریخ:شنبه 18 تیر 1390-08:37 ق.ظ

نویسنده :رها

20

دلم تنگ شده بود...

 دلتنگ خودم ، اگر دیدینش بهش بگید دلتنگشم، بهش بگید شماتتش نمی كنم، اشكالی نداره ، حتی اگه 20 نیاره بازم دوستش دارم..

---------------------

پی نوشت:این جمله ی "حتی اگه 20 نیاره بازم دوستت دارم..." جمله ایه كه وقتی 9 ساله بودم پدرم بهم می زد...جاش اینجا توی این متن نبود... ولی دلم خواستش ... نوشتمش



تاریخ:شنبه 21 اسفند 1389-09:12 ق.ظ

نویسنده :رها

.

ای كاش می دانستی

                                           دلم

                                                 چه قدر

                                                         چه قدر

                                                                   چه قدر

                                                                             چه قدر

تنگ است



تاریخ:چهارشنبه 11 اسفند 1389-03:44 ب.ظ

نویسنده :رها

اای كاش هایم

اااااااااااای كاش

بی حوصله ام ، خسته ، بی انگیزه...

ای كاش می شد میان خستگی های هرروز فراغتی بود تا بنشینی، آفتاب را نگاه كنی لبخند بزنی ودوباره متولد شوی...

ای كاش قبل از اینكه فكروخیال هرروز وهمیشه گردنت را خم كند ، می نشستی ویك دل سیر به آسمان زل می زدی  ، ... میخندیدی...

.

.

. 

نمی دانم اگر می دانستم فردا وفرداها چه درانتظارم است چه می كردم ، نمی دانم تلاش می كردم یا ناامید می شدم ، سكوت می كردم یا فریاد خشمم قلبم را می سوزاند... نمی دانم...

نمی دانم واین ندانستن بدجوری لج من را درمی آورد... نمی دانم واین ندانستن ، انگار ناتوانی من است...

صبروقرار از دلم رفته... انگار سخت است كه هرروز مثل هرروزباشی...



تاریخ:جمعه 26 آذر 1389-08:05 ب.ظ

نویسنده :رها

شهرمردگان

 

 

تو میگی....زندگی می ارزه به این همه زجر؟؟

کجا بود خوندم....زندگی به زحمتش نمی ارزه

هه..خنده داره اگه ببالیم

خنده داره اگه دلخوش کنیم به پدرمون به قیافه مون به عشقمون

بهتره نباشم....قبل اینکه یه روز ببینیم همه چیزمون از دست رفته ...همه چیز...

مثلا ببینی عشقت مرده...گرچه سالم وسلامت جلوی چشمهای توراه میره

وحتی خودشم نمی دونه که مرده...

 

بهتره مرده باشی قبل از اینکه عشقت بفهمه  مردی

چه زجریه که اینهمه ی مرده ی اطوکشیده ببینی...مرده هایی با شکم های برآمده وسبیل های چرب

از راه رفتن میان خیابانهای  این شهر انقدر می ترسم، که از قدم زدن های نیمه شب توی قبرستان.

مردهای خوش مشربی اند،متمدنند، از سیاست حرف می زنند ، از شکار ، ازبرج های دوقلو ، تروریسم، نرخ سهام ودلار ،  برجها ،آسمان خراشهاوبحران اقتصادی آمریکا .

بالای سراین  شهر ، نزدیک ابرها که نفس بکشی بوی مرده های چندین وچند ساله را می شنوی اما اگر هزار  سال هم صبر کنی مرده های این شهر نه  زیر خاک می روند ونه فاسد می شوند.

مردهای این شهر مومیایی نشده اند...شهرشان مومیایی شده، هزاران سال است که مرده های این شهر با همان صورت های چاق وقرمز صبح ها کلاه از سربرمی دارند صبح به خیر می گویندوشبها مثل خوکهای چاق ومتعفن با دهان های باز خرناسه می کشند.

 

به اینجا میگویند شهر مردگان

 



تاریخ:شنبه 20 آذر 1389-06:10 ب.ظ

نویسنده :رها

دو دیدار

بیا زندگی را بدزدیم آنگاه میان دو دیدار قسمت کنیم

                                                           فروغ فرخزاد

قسمت کنیم؟ چی رو؟

- زندگی رو

کدوم زندگی؟ تو به این می گی زندگی؟

- هه...همینه دیگه...همینو باید بکنی...باید بگذرونی

که چی؟

- که تموم شه

همه دنبال اینن که تموم شه؟ این همه سختی فقط برای اینکه تموم شه؟

- آره

تمو كردن كه كاری نداره، این همه راه برای تموم كردن...

- نه نه نه اصلا به خودکشی حتی فکر هم نکن !

چرا؟

- چون گناهه

کاری که شماها می کنید غیر از اینه؟ غیر از مرگ تدریجیه؟ وقتی همه چیز اجباره همه چیز توهینه همه چیز دروغه...به این نمی گید خودکشی؟ خیال کردید خودکشی فقط قرص خوردنه؟ شاهرگ زدنه؟ نه آقا...همین تویی که واسه من جانماز اب می کشی می دونی الان زنت توخونه داره به چی فکر می کنه؟ چی می گذره بهش؟برات مهمه؟ یا شام شبت از همه چیز برات واجب تره؟؟؟

- بسه بسه ! ترمز بریدی؟ واسه امروز بسته ، مریض بعدی !



تاریخ:پنجشنبه 21 مرداد 1389-08:49 ق.ظ

نویسنده :رها

خطهای سیاه

گفتن از دلی كه تنگ است برای صفحه ای كه سفید بوده و خواهد ماند كار راحتی نیست.

گاهی دلت میخواهد صفحه سفید با خطهای سیاه تو سیاه نشود ، خیس شود ، نازك و نازك تر روی اشكهایت سوار شود ومثل زورق بی مسافر سرگردان انقدر روی آب بگردد وبچرخد... تا نماند.

                                                                                    ----------



تاریخ:پنجشنبه 31 تیر 1389-09:47 ب.ظ

نویسنده :رها

نشانی

خدا بود که از کنارم گذشت وچیزی گفت

من زدم روی شانه اش

سوال کردم چی؟

برگشت ونگاهم کرد وکسی را ندید

- کسی هم نبود

دانه های خیس روی شانه هاش چکیده بود

با این حال گفت باران چیزی نگفتم من به کسی

در دلم فقط زمزمه انوهگین ابر بود

وبرگشت ورفت

من نگاه کردم به رد پاهاش و فر ریختم درچاله هاش

یا به قول شما

گریستم ، گریستم ، گریستم

(نام شاعر را نمی دانم)



تاریخ:دوشنبه 21 تیر 1389-05:20 ب.ظ

نویسنده :رها

بریدی از اساس

محسن نامجو یه وقتایی واقعا مثل دیازپام می مونه

-----------------------------------------------------------------------

...

می بینی رفتی به باد...

همه رو بردی زیاد...

ای مرد بی اساس...

 مجلس عزاست...

بریدی از اساس...

قوز پشتت بیشتر شد...

می سوزن خشک وتر...

اینکه باهات هیچ کاری ندارن...

راهت نمی دن...

اینکه سربه سرت می زارن...

جبر جغرافیایی...

لنگ درهوایی...

زاده ی آسیایی...

شده سیگاروچایی...

صبحونه ات ...

...

...

 






  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2